جمعه ساعت 10:30 بود که مامان اومد صدا زد که پاشین ساعت یازدهه ...صبحونه نخود درست کردم بخورین.... که با موجی از اعتراضات روبرو شد : که ای بابا ما همین یه روز جمعه رو داریم که یه سیر بخوابیم ولمون کن ........حالا ساعت 12 بخوریم طوری میشه
ولی اون دیگه کار خودشو کرده بود چون دیگه هر کاری کردم خوابم نبرد ..خواهرم هم همینطور ...البته اون خیلی شکمووهه ..تا شنید مثل برق گرفته ها پا شد رفت سراع نخودها
ما هم از ترس اینکه دیگه هیچی گیرمون نیاد مجبور شدیم پا شیم
دادا2 (خواهر دومی )مثل خر می خورد تازه می گفت چرا اینجوری درست کردی بدمزست
نزدیکای ظهر بود که خاله زنگ زد که ما ظهر می یایم اونجا ..... با 3 تا بچه.... تصور کن با داش کوچولو ما میشن 4 تا.... چقدر بگم که ما همین یه روز جمعه رو داریم که آرامش داشته باشیم..هیشکی نوفهمه...
عصر رفتیم خونه سارا دختر همسایه از اونجا هم تصمیم گرفتیم بریم بازار ...آخه شب قرار بود برم تولد هیچی نداشتم کادو ببرم
ساعتای نه و نیم بود که دادا1 و نومزدش اومدن دنبالم که بریم تولد.....عجب تولدی...
دختره یواشکی خونه دوست پسرش تولد گرفته بود و به صرف ارکستر و رقص نور و مشروب و ......
ولی امان از پذیرایی کم و مسخرش و ساندویچ همبر بدمزه و..... که ساعت 12 هم پاشدیم رفتیم از ترس اینکه مامورا بریزن تو خونه و خلاصه ما هم از نون خوردن بیفتیم(منظورم استخدامی تو اداره که دیگه همینم با یه شب خوشی از دست میره)
ساعتای 1 بود که خوابیدیم
حلول ماه مبارک رمضان ماه عبادت و بندگی به درگاه معبود مبارک باد
با آرزوی قبولی طاعات و عبادات وسلامتی و تندرستی شما و خانواده محترم ... من را هم دعا کنید
منتظر دیدار و محبت شما هستم
منم همینطور
التماس دعا
سلام آسمونی
ساده و روون می نویسی. خوبه. موفق باشی
بیا اونورا
چشم
الان میام وبلاگتو می بینم
سلام رها جان .زیبا نوشتی .
موفق باشی عزیزم
مرسی عزیز لفت داری
سلام بر رهای رها شده در ولو لوژی ها .چطوری؟خب معلومه که خیلی هم با این اداره ات حال میکنی.مواظب باش نفهمن به جای تکریم ارباب رجوع وب گردی میکنی؟
اپ جدید گذاشتی خبرم کن.من هم منتظرتم.راستی تو کدوم اداره کار میکنی؟
سلام
نه بابا ما ارباب رجوع نداریم که
نگران نباش اناهیتای عزیز من اول کارمو انجام میدم حالااگه فرصتی شد می یام آپ می کنم بابا دیگه وقتی برای وب گردی ندارم
به دلیل مسائل امنیتی نمی شه گفت که کجا کار می کنم